|
|
|
|
|
سلام ببخشید که یه مدت نتونستم بیام. کلا یه مدت اصلا نتونستم به نت بیام. از این به بعد سعی می کنم بیشتر به وبلاگم سر بزنم و مطلب بدم.
آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟ |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 13:59 توسط ستاره
|
|
||
|
|
فراموش كردن ديگران |
|
|
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 23:31 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ،اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست ............................ |
||
|
2
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 1:34 توسط ستاره
|
|
||
|
|
رد پای خدا |
|
|
با کوله باري ازغم که بردوش او سنگيني مي کرد به لب ساحل رفت تا با خود خلوت کند. ديگر واقعا خسته شده بود با اشکي که از چشمش سرازير مي شد خدا را از ته دل فرياد زد و رو به روي عظمت دريا به زانو درآمد و هم چنان در سکوت خود غرق بود که صدايي گوش نواز به او گفت: برخيز و به پشت سرخود نگاه کن جاده زندگي توست ازکودکي تا الان . بلند شد و به پشت سر خود نگاه کرد ردپايي بود نوراني درکنار ردپاي خودش که در جاهايي با ردپاي خودش يکي شده است . پرسيد: اين ردپاي کيست؟ آن صداي آسماني گفت: آن ردپاي خداست که در کنار تو مي آمده است و در هنگام سختي ها وگرفتاري با تو يکي شده است.
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 0:44 توسط ستاره
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجره ی خيالم را به روی تو مي گشايم و به تو که اشکبارانه گونه های مرا لمس مي کنی ، مي نگرم . من ، عاشق روزهای شب مانند توام و در جو حاکمانه ی تو اشعارم گلگون می شود ، ای رحمت الهی . تندی و خشونتت ، همانند آرامش و لطافتت زيباست و مرا چون کودک گُلی که ريشه در خاک دارد ، سيراب می کند . ای ساقی من ، صدای خشم تو اگرچه هريّن و برنده ولی گيرا و نشاط بخش است . و بودن در زير رگبار سيل آسای تو دنيا را می ارزد . پس ببار ، ببار و شادی مرا روز افزون کن . |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 0:31 توسط ستاره
|
|
||